کتابخانه عمومی علامه محمد تقی ایوانکی

کتابخانه عمومی علامه محمد تقی ایوانکی

اینجا وبلاگ کتابخانه علامه محمد تقی ایوانکی است.این کتابخانه در سال 1371 تاسیس شده است.شما دوستان عزیز می توانید از بخش های متعدد این وبلاگ استفاده کنید. از اخبار کتابخانه مطلع شوید، برنامه و نرم افزار های مختلف را دانلود کنید و با نوشتن داستان های کوتاه نویسندگی را تمرین کنید. اگر مطالب مفید و زیبایی دارید می توانید آنها را برای ما بیاورید تا در وبلاگ قرار دهیم.
و من الله توفیق

آخرین مطالب

  • ۱۹ مهر ۹۹ ، ۱۹:۴۷ تست

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

آخرین نظرات

نویسندگان

۱ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

قراره در این وبلاگ هرزگاهی داستان کوتاهی گذاشته بشه و بقیه داستان رو نقد کنند. شما هم اگر علاقه به داستان نویسی دارید می تونید داستان هاتون رو به دست ما برسونید تا در وبلاگ قرار بدیم.

هیجده سالش بود که با محمد ازدواج کرد و آمد در خانه چهل متری محمد که پدرش برایش گذاشته بود. محمد بیست و سه ساله مکانیک بود و ، برای محبوبه مهم نبود دست های محمد هر شب روغنی باشند، برایش نان توی دست های محمد مهم بود که می دانست حلال اند. هنوز بیست سالش نشده بود که محمد پدر شد و محبوبه مادر. روزها روزهای خوبی بودند تا اینکه محمد رفت...
امیر حسین کوچک چهار سالش تمام نشده بود که مادرش بیوه شد و خودش یتیم. 
روزها روزهای سختی بودند و شب ها شب های سخت تری...
محبوبه مانده بود و سه برادر شوهر که می خواستند خانه پدری محمد را که پدرش به او بخشیده بود، پس بگیرند...
محبوبه مانده بود و نگاه های گرسنه نامردمان...
محبوبه مانده بود و غم نان...
محبوبه مانده بود و تنهایی و اشک و شب...
و کسی چه می داند محبوبه چه کشید...
یک روز از همان روزهای سخت بود که محبوبه امیر حسین کوچکش را که از تب می سوخت، در بغل گرفت و آمد مسجد. سراغ روحانی مسجد را گرفت که شهره بود به دستگیری و فضل و علم. اذان مغرب نشده بود که روحانی را توی اتاقک مسجد پیدا کرد، جلو رفت و نشست. می خواست همه آنچه بر سرش آمده را بگوید، می خواست فریاد بزند چرا، می خواست بداند چه گناهی کرده که مستحق این روزها شده، می خواست بگوید که بچه اش از تب می سوزد و هیچ پولی ندارد برای دکتر، می خواست گریه کند و به اندازه ی تمام روزهایش اشک بریزد، اما روحانی که محبوبه را کم و بیش می شناخت قبل از اینکه محبوبه حرفی بزند گفت: "خواهرم ناامید نشو، انقد در خونه خدا رو بزن تا درهای رحمتشو باز کنه به روت."
محبوبه مبهوت به روحانی نگاه کرد و امیر حسینش را بین چادر کهنه اش محکم فشرد و بلند شد. دم اتاقک که رسید با تعجب پرسید: " حاج آقا آخه مگه خدا در رحمت رو هیچ وقت به روی بنده هاش می بنده که حالا بخواد بازش کنه؟ "
اذان مغرب را که می گفتند محبوبه و امیرحسین بیمارش توی پیچ کوچه ها گم شده بودند و روحانی توی اتاقک مسجد داشت شانه هایش می لرزید...

۱۲ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر